Tuesday, May 21, 2013

[مزاج]

مزاج به صیفی جات و تردیلا و افزودنی های مجاز
مزاج به صیفی جات و تردیلا و افزودنی های مجاز
مزاج به صیفی جات و تردیلا و افزودنی های مجاز
مزاج به صیفی جات و تردیلا و افزودنی های مجاز

مزاج به صیفی جات و تردیلا و افزودنی های مجاز
مزاج به صیفی جات و تردیلا و افزودنی های مجاز
مزاج به صیفی جات و تردیلا و افزودنی های مجاز
مزاج به صیفی جات و تردیلا و افزودنی های مجاز
...

Sunday, May 19, 2013

میلاد؟


عادت میکنم یا کردم به همه ی دوروورم به 8 تا بارفیکس تو روز،چیزای از روی عادت. روبات شدم؟روبات عادت میکنه.نمیکنه.من کردم.به مسواک سفت ساعت 6:30 .هانیه؟نه. یا جقای از روی عادت-قریضه ؟- .

دوروورمو شلوغ کردم.فیلم میسازم،طراحی میکنم،پیر میشم از روی عادت-یا اعتیاد؟- به این زندگی تخمی؟تخمی نیست.هست.نه همیشه.یا همیشه.به این همه تخمی گفتن به این همه چیزای تخمی.دوستیامم یه جور عادته،یا شدن،یه عادت از اونجای تنها گریزم. هنوزم موزیک دوستدارم.یا عادت کردم به گوش دادنش،حال کردنش.من تخمیم؟هستم.نه همیشه.هنوز به خودم عادت نکردم.
- نیمرو میخوری؟حاضره
- 5 دقه دیگه میام.
رویا؟نه.کردم.دارم میکنم. سلام هام،خنده هام
-چقد میخوری؟
-گفتم میام الان
آویشن.بوی کولر،احوال پرسیا.«کجایی تووو نیستیی...کلی دلتنگیو اینا... نمیای ایران؟» عادتای خسته کننده (ارضا کننده؟).
-بیا دیگه یخ کرد
-ئه خفه شو دارم میام دیگه.
-سگِ روانی
-خب گفتم میام.10 باره داری میگی،یه گهی دارم میخورم حتما
- چت شده تو؟خل شدی باز
-من بچرو ننداختم.انداختم؟

Sunday, May 5, 2013

تونلِ وحشت (کهریزک-تجریش)


16 سالم است،واردِ مترو میشم،خطِ کهریزک-تجریش.ایستگاه شریعتی ام،صندلی خالیه آبی منو به خودش جذب میکنه،میشینم،موبایلم زنگ میزنه.
موبایل:میلاد جون کجایی؟
من:سلام،متروام،الان قطع میشه تلفن
مامان:باشه عزیزم،منتظرم.
من:خدافظ.
مردم رو تک به تک نگاه میکنم،عظیم ترین حجم درام برام همیشه توی صورتهای آدمای متروئه،جای خوبیه.
ایستگاه قیطریه،پسری هم سن و سال با گیتارِ رودوش واردِ واگن میشه،کنار من میشینه،احساس غریبی میکنه،با آرامشی پدرانه از شیشه روبرو نگاهش میکنم و سعی میکنم بهش اعتماد بدم.
گروه گروه آدمهارو میبینم،حرفاشون رو میشنوم،فضولی دوست دارم.دعواهای پسری با احتمالا دوست دخترش رو میشنوم،سریعا یادداشت میکنم تا با یکی از دیالوگ های نمایشنامه­ای که چند­وقتیه روش کار میکنم عوض کنم.واگن تاریک میشود.اتفاقات معمولِ رسیدن به ایسگاه آخر (تجریش) است، پسر کنارم ترسیده است،با خنده ای مقطع و عصبی از رانندگی راننده ی مترو شکایت میکند،میخواهم بهش بگویم چیزی نیست ،این چیزها همیشه اتفاق میوفته و نگران نباشد،ولی نمیتونم،چیزی ازم دوستداره با تمام وجود احساس ترسشو ببینه و از احساس امنیتی که ازش اطمینان داره لذت ببره،جرقه هایی در بیرون واگن دیده میشود،پسر بیشتر مضطرب میشود،پاهایش را با سرعتی ترسناک و یکنواخت به زمین میزند،بی اعتنا دوباره جذب پرتره های اطرافم -در این چند ثانیه وحشت- میشم،بین این همه جمعیت مردی به من زل زده،چیزی بین کینه و شهوت در نگاهش میبینم،مضطرب میشوم.موبایلم را در میارم و ساعتم را نگاه میکنم،سرم را می­­­­­چرخوانم،مرد همچنان دارد مرا نگاه میکند،حالا پوزخندی هم بر لبانش دارد،پلک چپم دچار پرش میشود،پسرِ بقل دستیم را نگاه میکنم،بهتر شده،در حال اس ام اس زدن است،حالا من تنها ترسیده ی این واگن­­ام،مسافرین محترم،ایستگاه پایانی میباشد،واگن را ترک کرده و اصلا بقیه دیالوگ خانم سخنگو اتوماتیک را یادم نمیاد،دارم پیاده میشم،مرد همچنان نگاهش به من است،لب بالایش را با زبانش میلیسد،احساس خطر میکنم ،راه رفتن سریع ام شبیهِ فرار شده است،مسیر همیشگیم را نمیرم و از پله های غیر برقی ته سالون به بالا میرم،نفس هایم تند تر شده،ترسیده ام.

Friday, April 26, 2013

[ - ]


سوار آژانس شدم.نمیخوام فک کنم یا حرف برنم.میخوام برم خونه و بخوابم،تا ظهرِ فردا یکم برگردم به خودِ معمولی و راضیم.
راننده دلش صحبت میخواد، هدفونمو میزارم، آیپادمو میگیرم تو دستم و ادای پلی کردن یه چیو درمیارم، دارم با این همه بی صدایی حال میکنم.خودمو شل میکنم رو صندلیه راحت جلو 206، راننده دستشو به سمت ضبطش میبره، دکمه پلی رو میزنه، دعا میکنم گوگوش و سعید شایسته و همه ی انواع 6 و 8 نباشه، نیست.داریوشه.باید میگفتم گوگوش و سعید شایسته و همه ی انواع 6 و 8 و داریوش، یادم رفت.فقط مجبورم تخیل کنم مارک نافلر برای چند روزی به ایران اومده و  شیفته ی زبان فارسی شده و چنتایی تِرَک داده بیرون، حوصله نافلرم ندارم.موبایلم ویب میکنه، منتظرم ببینم که ویب دوم هم میکنه یا نه، چون اگه دوتا ویب کنه پس حتما یکی داره زنگ میزنه، چه اهمیتی داره.احتمالا هانیه اس، فقط نمیخوام خبر فوت یا دعوتیه مهمونی بشنوم، یه حال احوال پرسیِ کوتاه و مهربون میخوام، ویب دوم نیومد، پس رویاس.گوشیمو در میارم، آخجون غریبس.
"پارسا جون کی میرسی خونه!؟"حتی با منم کارنداشت.پارسا کیه؟چه اسم ریسیستی، این کیشه؟زنش یا دوستدخترش؟مامانشم میتونه باشه حتی، ولی مامانا معمولا یه شروع مامانی یا یه پایان مامانی دارن.پس زنشه، اه ه ه گوره باباش، چرا 3 دقیقس دارم راجب این غریبه فک میکنم، غریبه ها هیجان انگیزن ولی نه الان که دلم چای تلخ و تخت خواب میخواد.صدای بوق بوقِ بیشتر شدنِ سرعت راننده از 120 میاد، میگم آرومتر لطفا.یه نگاه به چپ میکنه و با نگاهش و یه تمسخر خبیس هدفونمو نشون میده منم سرعت سنجشو.سرعتشو کم میکنه، به اتوبان نگاه میکنم، خاموش روشن شدن چراغهای ماشینا با ریتم موزیک برای چند ثانیه هماهنگ میشه، دنبال هر چیز کندنی تو سرم میگردم، یکم حالم بهتره.

Sunday, April 21, 2013

رویاا؟!رویا؟



­میلاد:رویا،رویاا تلفن
رویا:هااا؟
م:یکی کارت داره
ر:کی؟
م:چمیدونم،ننت
ر:مسخره اون که شماره اینجارو نداره
ر:الو!؟
پشت خط(سیمین):سلام رویاا،خوبی دختر؟!
ر:هاا!!مرسی،آره،شما؟!
س:سیمینم جِزقِله،همینه دیگه سالی به دوازده ماه باید ببینیمتون یادتونم باید بره دیگه.
ر:سیمین؟خواهر معصومه؟ببخشید نشناختم
س:هاها عب نداره،میلادو جمع و جور کن پاشین بیاین شمال
ر:شمال؟!جدا؟چخبره؟
س:همه داریم میریم  ویلای سعید 3 4 روز،گفتیم بیاین شماهم
ر:ایول،خوب چقد،مطمئن نیستم بیایم ولی
س:یه هقتس چپیدین تو اون خونه، پاشین بیاین یه هوایی عوض کنین دیگه
ر:وایسا به میلاد بگم
ر:میلاد بریم شمال؟
م:نه
ر:سیمین جون ببخشید ما نمیتونیم بیایم،میلاد باید بره ماموریت
س:ماموریت؟؟وسط عید؟!بروووووووو.
ر: (دستپاچه)ببخشید سیمین جون من باید برم،تهمینه داره میره تو بالکن،شما خوش بگذرونین جای ماهم خالی کنین.بووس بوسس.(تلفن رو قطع میکنه)
(رویا بسته بهمن رو برمیداره،یه نخ میکشه بیرون و بدون روشن کردن میزاره رو لبش،دنبال کبریت میگرده که میلاد با چای میاد،سیگارو از لبش برمیداره و خودش روشن میکنه و میکشتش و میگه: )

م:دیگه تنها نیستی،اذیتش میکنه،نکش این کثافتو
ر:بازگفت. دیگه راجب این توله سگ حرف نزن،سه شنبه تموم میشه ایشالا کلا
م:بندازیش؟غلط کردی(با خنده)
ر:از کجا میدونی بچه توئه!؟ انقد واسش دل میسوزونی
م:اینم مثه یه توله سگِ دیگه،زندس بهرحال.اگه نکشته باشیش تا الان البته
ر:خفشو
م:سگ شدی باز؟
ر:خفشو،توروخدا فقط ده دقیقه خفه شو
(میلاد به سمت گاز می دود،سوپ سر رفته رو میزاره کنار،یکم مکث میکنه بعد میریزش تو گلدون)
ر:نکن روانی
م:تهمینه رحمش عفونت کرده،وقت کردی ببرش پیش اون رفیق دانپزشکت
ر:وقت ندارم،خودت ببرش
م:باشه(مکث)
م:نمیخوای بری؟آقاتون نگرانتون میشه
ر:گوره باباش(تلفن زنگ میزند)
م:چه حرومزاده ای هم هست آقاتون
ر:الو.پیش مریمم،باشه میام،گفتم باشه(تلفن رو قطع میکنه)
ر:من باید برم زود،کاری نداری؟
م:نه برو،راستی از فردا دیگه بیکارم
ر:چه بهتره من،بیشتر میبینمت.عزیزم
م: (با طعنه حرف زدن با خودش)هه عزیزم

Saturday, April 20, 2013

گیجم



گیجم خیلیم گیجم،از این همه زندگیه نمیدونم چی،از رویا،از اون مسعود جاکش با اون برنامه هاش ،از این آقای مرادی که هرروز سر جای پارکینگ باهاش دعوا دارم یا بدتر از اون، با اون سعید بی پدر مادر،پیمانکار عوضی.
امروز با سعید کلی بحث کردم سر هزارتا چرت و پرتای بی دلیل و حماقت ها و عقده های اون،الان راحت ترم نه از اون حرفا، از اینکه حداقل دیگه تو اون سگ دونی کار نمیکنم،به اندازه دوماه پسانداز دارم،خونه هم که تا 6 ماه دیگه که رهن رو باید تمدید کنم اوکیه،چه کنم.دیگه وقتشه یه فیلم از امین حیایی بخرم،شایدم گلزار.
گه زدم تو این زنگیم واقعا بعد این 36 سال،بوی گهش از موقع هایی که تهمینه رو فرش خرابکاری میکنه بدتره،بوی ذنا میده!نوشته هام هم بوی کثافت میده،خودکشیم چیزه هیجان انگیزیه در نوعه خودش تو این وضعیت،زیاد دارم تند میرم،دلم جینسینگ میخواد نه بخاطر اینکه تا حالا نخوردم واسه اینکه میخوام یه چیزی بخورم که اینهمه کثافتو بشوره ببره پایین،چای و قهوه و هزار تا کثافت دیگه که جواب نداد شاید جینگ سینگ جواب داد اسمشم شبیه اسانسای اون توالت شور خوشبو هاست تازه،میرم سمت کمد خوشمزه ها،یه بسته نودلیت با یه بسته تردیلای نصفه،قطعا تردیلای نصفه!دنبال ماست میگردم چه بهتر ترشیده،نداریم انگار.
بوی گند طالبیرو میشه از پشت در یخچالمم حس کرد،به رویا زنگ میزنم جواب نمیده.دوستدارم با خودم شام بریم بیرون،بریم ریحون،میرم تو پارکینگ.بازم آقای مرادی،ببین یه شب خواستیم با خودمون بریم شام ریدن بهش،شاید باید یه تئاترم بریم که جبران شه،چراغ بنزین روشنه،رادیو رو روشن میکنم،داستان های شب شروع میشه،تایمر چراغ پارکینگ هم تموم شد.
تاریک،باد کولر در ضمیمه،تازه دارم زندگی میکنم.