Friday, April 26, 2013

[ - ]


سوار آژانس شدم.نمیخوام فک کنم یا حرف برنم.میخوام برم خونه و بخوابم،تا ظهرِ فردا یکم برگردم به خودِ معمولی و راضیم.
راننده دلش صحبت میخواد، هدفونمو میزارم، آیپادمو میگیرم تو دستم و ادای پلی کردن یه چیو درمیارم، دارم با این همه بی صدایی حال میکنم.خودمو شل میکنم رو صندلیه راحت جلو 206، راننده دستشو به سمت ضبطش میبره، دکمه پلی رو میزنه، دعا میکنم گوگوش و سعید شایسته و همه ی انواع 6 و 8 نباشه، نیست.داریوشه.باید میگفتم گوگوش و سعید شایسته و همه ی انواع 6 و 8 و داریوش، یادم رفت.فقط مجبورم تخیل کنم مارک نافلر برای چند روزی به ایران اومده و  شیفته ی زبان فارسی شده و چنتایی تِرَک داده بیرون، حوصله نافلرم ندارم.موبایلم ویب میکنه، منتظرم ببینم که ویب دوم هم میکنه یا نه، چون اگه دوتا ویب کنه پس حتما یکی داره زنگ میزنه، چه اهمیتی داره.احتمالا هانیه اس، فقط نمیخوام خبر فوت یا دعوتیه مهمونی بشنوم، یه حال احوال پرسیِ کوتاه و مهربون میخوام، ویب دوم نیومد، پس رویاس.گوشیمو در میارم، آخجون غریبس.
"پارسا جون کی میرسی خونه!؟"حتی با منم کارنداشت.پارسا کیه؟چه اسم ریسیستی، این کیشه؟زنش یا دوستدخترش؟مامانشم میتونه باشه حتی، ولی مامانا معمولا یه شروع مامانی یا یه پایان مامانی دارن.پس زنشه، اه ه ه گوره باباش، چرا 3 دقیقس دارم راجب این غریبه فک میکنم، غریبه ها هیجان انگیزن ولی نه الان که دلم چای تلخ و تخت خواب میخواد.صدای بوق بوقِ بیشتر شدنِ سرعت راننده از 120 میاد، میگم آرومتر لطفا.یه نگاه به چپ میکنه و با نگاهش و یه تمسخر خبیس هدفونمو نشون میده منم سرعت سنجشو.سرعتشو کم میکنه، به اتوبان نگاه میکنم، خاموش روشن شدن چراغهای ماشینا با ریتم موزیک برای چند ثانیه هماهنگ میشه، دنبال هر چیز کندنی تو سرم میگردم، یکم حالم بهتره.

Sunday, April 21, 2013

رویاا؟!رویا؟



­میلاد:رویا،رویاا تلفن
رویا:هااا؟
م:یکی کارت داره
ر:کی؟
م:چمیدونم،ننت
ر:مسخره اون که شماره اینجارو نداره
ر:الو!؟
پشت خط(سیمین):سلام رویاا،خوبی دختر؟!
ر:هاا!!مرسی،آره،شما؟!
س:سیمینم جِزقِله،همینه دیگه سالی به دوازده ماه باید ببینیمتون یادتونم باید بره دیگه.
ر:سیمین؟خواهر معصومه؟ببخشید نشناختم
س:هاها عب نداره،میلادو جمع و جور کن پاشین بیاین شمال
ر:شمال؟!جدا؟چخبره؟
س:همه داریم میریم  ویلای سعید 3 4 روز،گفتیم بیاین شماهم
ر:ایول،خوب چقد،مطمئن نیستم بیایم ولی
س:یه هقتس چپیدین تو اون خونه، پاشین بیاین یه هوایی عوض کنین دیگه
ر:وایسا به میلاد بگم
ر:میلاد بریم شمال؟
م:نه
ر:سیمین جون ببخشید ما نمیتونیم بیایم،میلاد باید بره ماموریت
س:ماموریت؟؟وسط عید؟!بروووووووو.
ر: (دستپاچه)ببخشید سیمین جون من باید برم،تهمینه داره میره تو بالکن،شما خوش بگذرونین جای ماهم خالی کنین.بووس بوسس.(تلفن رو قطع میکنه)
(رویا بسته بهمن رو برمیداره،یه نخ میکشه بیرون و بدون روشن کردن میزاره رو لبش،دنبال کبریت میگرده که میلاد با چای میاد،سیگارو از لبش برمیداره و خودش روشن میکنه و میکشتش و میگه: )

م:دیگه تنها نیستی،اذیتش میکنه،نکش این کثافتو
ر:بازگفت. دیگه راجب این توله سگ حرف نزن،سه شنبه تموم میشه ایشالا کلا
م:بندازیش؟غلط کردی(با خنده)
ر:از کجا میدونی بچه توئه!؟ انقد واسش دل میسوزونی
م:اینم مثه یه توله سگِ دیگه،زندس بهرحال.اگه نکشته باشیش تا الان البته
ر:خفشو
م:سگ شدی باز؟
ر:خفشو،توروخدا فقط ده دقیقه خفه شو
(میلاد به سمت گاز می دود،سوپ سر رفته رو میزاره کنار،یکم مکث میکنه بعد میریزش تو گلدون)
ر:نکن روانی
م:تهمینه رحمش عفونت کرده،وقت کردی ببرش پیش اون رفیق دانپزشکت
ر:وقت ندارم،خودت ببرش
م:باشه(مکث)
م:نمیخوای بری؟آقاتون نگرانتون میشه
ر:گوره باباش(تلفن زنگ میزند)
م:چه حرومزاده ای هم هست آقاتون
ر:الو.پیش مریمم،باشه میام،گفتم باشه(تلفن رو قطع میکنه)
ر:من باید برم زود،کاری نداری؟
م:نه برو،راستی از فردا دیگه بیکارم
ر:چه بهتره من،بیشتر میبینمت.عزیزم
م: (با طعنه حرف زدن با خودش)هه عزیزم

Saturday, April 20, 2013

گیجم



گیجم خیلیم گیجم،از این همه زندگیه نمیدونم چی،از رویا،از اون مسعود جاکش با اون برنامه هاش ،از این آقای مرادی که هرروز سر جای پارکینگ باهاش دعوا دارم یا بدتر از اون، با اون سعید بی پدر مادر،پیمانکار عوضی.
امروز با سعید کلی بحث کردم سر هزارتا چرت و پرتای بی دلیل و حماقت ها و عقده های اون،الان راحت ترم نه از اون حرفا، از اینکه حداقل دیگه تو اون سگ دونی کار نمیکنم،به اندازه دوماه پسانداز دارم،خونه هم که تا 6 ماه دیگه که رهن رو باید تمدید کنم اوکیه،چه کنم.دیگه وقتشه یه فیلم از امین حیایی بخرم،شایدم گلزار.
گه زدم تو این زنگیم واقعا بعد این 36 سال،بوی گهش از موقع هایی که تهمینه رو فرش خرابکاری میکنه بدتره،بوی ذنا میده!نوشته هام هم بوی کثافت میده،خودکشیم چیزه هیجان انگیزیه در نوعه خودش تو این وضعیت،زیاد دارم تند میرم،دلم جینسینگ میخواد نه بخاطر اینکه تا حالا نخوردم واسه اینکه میخوام یه چیزی بخورم که اینهمه کثافتو بشوره ببره پایین،چای و قهوه و هزار تا کثافت دیگه که جواب نداد شاید جینگ سینگ جواب داد اسمشم شبیه اسانسای اون توالت شور خوشبو هاست تازه،میرم سمت کمد خوشمزه ها،یه بسته نودلیت با یه بسته تردیلای نصفه،قطعا تردیلای نصفه!دنبال ماست میگردم چه بهتر ترشیده،نداریم انگار.
بوی گند طالبیرو میشه از پشت در یخچالمم حس کرد،به رویا زنگ میزنم جواب نمیده.دوستدارم با خودم شام بریم بیرون،بریم ریحون،میرم تو پارکینگ.بازم آقای مرادی،ببین یه شب خواستیم با خودمون بریم شام ریدن بهش،شاید باید یه تئاترم بریم که جبران شه،چراغ بنزین روشنه،رادیو رو روشن میکنم،داستان های شب شروع میشه،تایمر چراغ پارکینگ هم تموم شد.
تاریک،باد کولر در ضمیمه،تازه دارم زندگی میکنم.


Thursday, April 18, 2013

ده سال و 10 روز پیش



ده سال پیش رو یادم میاد،از طرف مدرسه فرستاده بودنم از مسابقه تیم بسکتبال فیلم بگیرم.پنجشنبه بود،کلاس دفاعی داشتیم،نرفتم.اومدم سر کوچه، منتظربچه های تیم بودم که باهم بریم.


-آقا یه نخ لاکی استرایک
--نداریم
-پس کنت پاور بده


پونصدیرو گذاشتم رو پیشخون دکش،دوتا داد،داشتم ادای تلفن حرف زدن با صدای کلفت در میاوردم که متوجه سنم نشه.بین حرفام گفتم
-یکی فقط
یکیشو برداشت یه بسته پیک داد.سیگارمو کشیدم.معلم آزمایشگاه منو دید،خیلی منطقی رد شد.هنوز کسی از بچه های تیم نرسیدن.میشینم رو نیمکت های ایستگاه اتوبوس هدفونمو میزارم،با ردیوهد شروع میکنم،خوشحال بودم.از اون همه آنارشیست بودن بیدلیلم،از اون همه حس کارگردان شدنم،همچیرو استوری بورد میدیدمو پلان هایی شبیه کارای کشیلوسفکی یا کایشفلوفسکی نمیدونستم کدومش درست بود،هنوزم نمیدوم.چندروزی نمیگذشت که سه گانشو دیده بودم،همه چیرو تو حس و حال اون فیلما میدیدم.چقد “blue” فیلم خوبی بود حتما برنامه میزارم ببینمش این هفته اگه کار لعنتی اجازه بده.یه مردی کج شونه و لاغر،تا حدی شبیه مریضایی که حوصله بیمارستان رو نداشتن جلوم را میرفت،با خودش حرف میزد یا من،مهم نبود من تام یورکو تو گوشم داشتم.
متوجه نگاه های عجیب مردم به خودم شده بودم.شاید بخاطر سه پایه دوربینم تو یه کاور برزنتی بود که شبیه بازوکا کرده بودش،جالب.
بچه ها رسیدن،سلام و احوال پرسی های بی دلیل با آدمای بی دلیل،عصبی بودم نه زیاد.دلم میخواست تمام شارژ دوربینمو بجای اون مسابقه گه برم تو ولیعصر عکاسی کنم،نشد. بعدها هم چندده باری بیشتر عکاسی نکردم اونم نه از اون چیزایی که دوسشون داشتم، واسه ساختمونایی که من مهندس ناظرشون بودم.هِه هنوزم باورم نمیشه مهندس شدم، با حقوق ماهیانه و بیمه و 1 ماه مرخصی در سال.به جز آخری از تمامشون تو16 سالگی بیشتر از همه چی بدم میومد،چه جوِ روشن فکری "بعضی وقتا خنده داری" داشتم اون موقع،تو اون دبیرستانِ مهندس ساز. اون موقع ها یکی بهم گفته بود میلاد میبینی توروخدا هر چیزی رو که ده ساله پیش برات جالب ترین چیزو و شرایط بوده ده سال بعد مسخره میاد.الان میفمم چرت گفت،اون موقعرو بیشتر دوستدارم.